خرید بک لینک

20 بهمن است و شوری در من نیست...صدای غار غاری به گوش میرسد

ساعت 7/7 صبح است ...

هوای سرد از لابه لای شیشه های بالای سر خودش را در جان و تن نفوذ میدهد... صدای عابری و پرش گنجشککی یا شاید قمری ای در بالکان از پشت پرده و بعد شیشه ها، لحظه ای کوتاه تصویر میسازد...پارسال شب 19 یا 18 برف آمد هوا الان شبیه زمانی است که زائویی زایش پسرک برفی را در راه دارد چشمانم قیلی ویلی می روند... درب همسایه به هم کوبیده می شود و دخترک دبیرستانی یا کلاس 7-8 امیشان کمی پاهایش را خرت خرت کنان روی برف های یخ زده می کشاند...

20 بهمن است شوری در من نیست... نه شوری نه رعدی و نه فشاری... همه رخت بسته و من را که می بینند راهشان را کج میکننند اما من متوجه می شوم و زودتربا آهی برخاسته ازxad قلب کج میکنم راهم را. اما برمیxadگردم و از دور تو و رفتنت را نظاره میxadکنم ... تو می روی من هم... آیا اینجا آخر ماجراست؟ جوابی ندارم اما -نیست های- که بر وجودم مسلط هستند -هست ها- را جواب میدانند

و من... به خوابم خیره می شوم اما -نیستِ کوچکِ کاری، زهر وار خوابم را خط خطی میکند مانند ان نوشته روی دیوار که حال شک می کنم که مخاطبش واقعا چه کسی بود؟

برچسب: نویسنده: ترانه ایمانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 10:33

صفحه بندی